ballotter

واژهٔ فرانسوی · معنی فارسی

فعل · /\ba.lɔ.te\/

Conjugaison du verbe ballotter

فعل

  1. تکان دادن در جهات مختلف و مخالف
  2. فریب دادن با وعده‌های پوچ
  3. بحث و بررسی کردن موضوع
  4. بازی بدون قانون، پاس دادن توپ
  5. لرزیدن به دلیل عدم ثبات

مثال‌ها